رنگین کلام

اگه نتونستی خاطر کسی را از خاطرت پاک کنی بدان همیشه در خاطرشی


درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

فقط یک چیز می خواهم....

از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟
ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390 توسط مهراد

یادمان باشد

          

یادمان باشد به دل کوزه ی آب که بدان سنگ شکست 

بستی از روی محبت بزنیم 

تا اگر آب در آن سینه ی پاکش ریزند؛آبرویش نرود... 

یادمان باشد فرداحتما 

ناز گل را بکشیم 

حق به شب بو بدهیم  

و نخندیم دگر به ترک های دل هر گلدان 

و به انگشت نخی خواهیم بست 

تا فراموش نگردد فردا... 

زندگی شیرین است..زندگی باید کرد 

و بدانیم شبی خواهیم رفت  

و بدانیم شبی هست که نباشد پس آن فردایی.... 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390 توسط مهراد

آوار

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتا مثل تن با من!
تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتا، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.
تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!
تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.
تو هم از ما نبودی!
*
تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.
تو هم از ما نبودی!
*
تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.
تو هم از ما نبودی!
تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبت‌بار!

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390 توسط مهراد

به یاد فرهاد

  

 

فرهاد ۲۹ دی ۱۳۲۲ در لنگرودگیلان متولد شد. پدرش رضا مهراد، کاردار ایران در کشورهای عربی بود. فرهاد تا ۸ سالگی که به همراه خانواده به تهران بازگشت در عراق زندگی می‌کرد. برادر بزرگ فرهاد ویولن می‌نواخت. یکی از دوستان برادرش متوجه علاقهٔ فرهاد به موسیقی می‌شود و از خانواده فرهاد می‌خواهد که سازی برای او تهیه کنند. با اصرار برادرش یک ویولن‌سل برای او تهیه می‌کنند و تمرینات فرهاد آغاز می‌شود. ولی عمر تمرینات ویولن‌سل از ۳ جلسه فراتر نرفت و دست روزگار ساز او را شکست.

سال‌های جوانی و شهرت

بعد از ترک تحصیل در کلاس یازدهم با یک گروه نوازندهٔ ارمنی آشنا می‌شود و با استفاده از سازهای آنان به صورت تجربی نواختن را می‌آموزد و مدتی بعد به عنوان نوازندهٔ گیتار در همان گروه شروع به فعالیت می‌کند. فرهاد دو سال نیز به انگلستان رفت و در آنجا با موسیقی پاپ آن سال‌های انگلستان آشنا شد.

پس از بازگشت به ایران فرهاد اولین اجرای موسیقی خود را در هتل ریمبو در خیابان ایرانشهر تهران اجرا کرد. سپس به اجرای برنامه در رستوران کوچینی ادامه داد و در آنجا به فرهاد بلک‌کَتس مشهور شد. در این دوران در کافه‌های مختلف تهران به خواندن آوازهایی از گروه‌های معروف موسیقی آن زمان از جمله بیتل‌ها، الویس پریسلی، و ری چارلز می‌پرداخت. در همین دوره ترانهٔ «اگه یه جو شانس داشتیم» را برای دوبلهٔ فیلم بانوی زیبای من خواند که در فیلم استفاده شد.

در ۱۳۴۸ فرهاد برای ترانهٔ «مرد تنها» (با آهنگ اسفندیار منفردزاده و شعر شهیار قنبری) در فیلم رضا موتوری (به کارگردانی مسعود کیمیایی) آواز خواند. این ترانه در سال ۱۳۴۹ هم‌زمان با اکران فیلم به شکل صفحهٔ موسیقی منتشر شد. در ۱۳۵۰ ترانهٔ «جمعه» (کار منفردزاده و قنبری) را برای فیلم خداحافظ رفیق (به کارگردانی امیر نادری)، در ۱۳۵۱ ترانهٔ «خسته» را برای فیلم زنجیری، و در ۱۳۵۶ ترانهٔ «سقف» (کار منفردزاده و ایرج جنتی عطایی) را برای فیلم ماهی‌ها در خاک می‌میرند خواند.

در همین سال‌ها(اوایل دههٔ ۱۳۵۰) فرهاد با دختری به نام مونیکا آشنا شد و با او ازدواج کرد اما سرانجام این ازدواج جدایی بود. بعدها یعنی در اواخر همین دهه فرهاد با پوران گلفام ازدواج کرد و تا پایان عمر با او زندگی کرد.

تا سال ۱۳۵۷ و انقلاب ایران کنسرت‌های فراوانی داد. در بهمن ۱۳۵۷ هم‌زمان با انقلاب ترانهٔ معروفش «وحدت» (آهنگ از منفردزاده، شعر از سیاوش کسرایی) را ضبط کرد.

پس از انقلاب مدت‌ها از کار منع شد تا بالاخره در ۱۳۶۹ آلبوم خواب در بیداری را منتشر کرد که چند ترانهٔ فارسی و چند ترانهٔ انگلیسی داشت. در این نوار فرهاد پیانو هم می‌نواخت و بعضی از آهنگ‌ها را هم خود ساخته بود. در ۱۳۷۴ نیز اولین کنسرت بعد از انقلابش را در کلن اجرا کرد.

در ۱۳۷۶ آلبوم وحدت او نیز منتشر شد که شامل ترانه‌های دههٔ ۱۳۵۰ او بود. در ۱۳۷۷ توانست در هتل شرق تهران کنسرت اجرا کند و آلبوم برف را نیز منتشر کرد.

سال‌های پایانی و بیماری

پس از انتشار آلبوم «برف»، فرهاد درصدد تهیه آلبومی با نام «آمین» بود که ترانه‌هایی از کشورها و زبان‌های مختلف را در بر می‌گرفت. اما از مهرماه ۱۳۷۹ بیماری او جدی شد. فرهاد به بیماری هپاتیت سی مبتلا بود و در نتیجهٔ عوارض کبدی ناشی از آن در خرداد ۱۳۸۱ برای درمان به لیل در فرانسه رفت و در ۹ شهریور همان سال پس از مدتی اغما در بیمارستان، در سن ۵۹ سالگی درگذشت و در ۱۳ شهریور در گورستان تیه در پاریس دفن شد. پس از درگذشت فرهاد، مجموعه آثار[ و فیلم مستندی از او منتشر شد.

منبع : به یاد فرهاد مهراد 

 

 

 

 Farhad Mehrad - Alba.zip

Farhad Mehrad - Barf.zip

Farhad Mehrad - Bazam Sedaye Ney Miyad.zip

Farhad Mehrad - Concert Amrica.zip

Farhad Mehrad - Dash Akol.zip 

Farhad Mehrad - Jom'eh.zip   
Farhad Mehrad - Khab Dar Bidari.zip   
Farhad Mehrad - Sabzo Sefido Khatkhati.zip   
Farhad Mehrad - Vahdat.zip

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390 توسط مهراد

گل من باغچه نو مبارک

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی

و

هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی

گل من،باغچه نو ، مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390 توسط مهراد

روزگار

 

از چشمانم هرچه دور افتی به دل نزدیکتر باشی ،  

 

تو را کی می تواند روزگار از یاد من گیرد .

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی ماه سال 1390 توسط مهراد

عاشقانه

در سرزمین قلبم خانه ای ساختم که پنجره هایش هیچ گاه از دیدنت خسته نمی شدند ، در این خانه همیشه خاطراتم را مرور می کنم ، اگر چه ازت دور شدم ولی حرف های گرمت آرامش بخش دل پر از غم من است ، نام تو همیشه در ذهنم و یاد تو همیشه در قلبم جاریست

+ نوشته شده در شنبه 17 دی ماه سال 1390 توسط مهراد

باران گریه

باران کـه میبـارد...... دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود.....  

راه می افـتم ... بـدون ِ چـتـر ... من بـغض می کنـم ....آسمـان گـریـه ..

+ نوشته شده در شنبه 17 دی ماه سال 1390 توسط مهراد

پیچک

 

قشنگ ترین غزلم را برای شب شعر چشمت نگه داشته ام

پس تو هم زیباترین لبخندت را برای لحظه دیدار نگه دار

دوستت دارم

 

تو برو پیچک من، 

فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن، 

 رو پیشانی من چیزی نیست،  

غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی...

+ نوشته شده در شنبه 17 دی ماه سال 1390 توسط مهراد

قسمت این بود ...

 

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود ، چرا از تو شکایت بکنم ؟!

یا در این قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من

در پس پرده ی ایمان به تو کافر باشم

دردم این است که باید پس از این قسمتها

سالها منتظر قسمت آخر باشم !!

+ نوشته شده در شنبه 17 دی ماه سال 1390 توسط مهراد

یک نفر هست که مرا می خواند ...

 

یک نفر هست که از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا می‌خواند
گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم می‌ماندیک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست‌
مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
یک نفر هست که چون چلچله‌ها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم می‌روید
آسمان، باد، کبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمین می‌گوید

یک نفر هست که از راه دراز

باز پیوسته مرا می‌خواند

+ نوشته شده در شنبه 17 دی ماه سال 1390 توسط مهراد

بدجوری به یادتم

 

به کوتاهی لحظات با تو بودن منگر ، 

 

به وسعت لحظه هایی نگاه کن که به یادت هستم....

+ نوشته شده در یکشنبه 22 آبان ماه سال 1390 توسط مهراد

داستان بی کسی ....

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه دلواپسی

قصه عشق از زبان هرکسی

گفته اند از نی حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشمهایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی ازبامن نشستن ننگ داشت

عاشقم من، عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشتن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

دردل شب چشم بر دردوختن

من خریدن ناز او نفروختن

بازآتش در دلم افروختن

سوختن درعشق را از برشدیم

آتشی بودیم وخاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هرلحظه خوردن باک نسیت

آه،می ترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسوایی ام تنها شوم

وای از این صیدوآه ازآن کمند

پیش رویم خنده پشتم پوزخند

برچنین نامهربان دل مبند

دوستان گفتن ودل نشنید پند

خانه ای ویران تر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گرچه سوزد پر ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی

پیله گی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی؟

گفت:نه

گفتمش شیرین زبانی؟

گفت:نه

گفتمش نامهربانی؟

گفت:نه

می شود یک شب بمانی ؟

گفت :نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خود نمی دانم خدایا چیستم

یک نفر با من بگوید کیستم

بس کشیدم اه از دل بردنش

آه اگر آه م بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگیست

اه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم که او یار من است

نه فقط در فکر آزار من است

یک شب آمد زیرورویم کردو رفت

بغض تلخی در گلویم کردو رفت

مذهب او هرچه باداباد بود

خوش به حالش که اینقدر آزاد بود

بی نیاز ازمستی می شاد بود

چشمهایش مست مادر زاد بود

یک شبه از عمر سیرم کردو رفت

من جوان بودم پیرم کردو رفت

+ نوشته شده در یکشنبه 22 آبان ماه سال 1390 توسط مهراد

یادمان باشد ...

 

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم!
گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم!
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم
خود بسازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطا هست خطایی نکنیم
و به هنگام عبادت سرسجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
دوستداری نبود بندگی غیر خدا
بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از اینکار ابایی نکنیم"
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم
یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان ماه سال 1390 توسط مهراد

خدا جون دوستت دارم


الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد!

مثل صدای یه فرشته ...

"بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم

قول داده امشب جوابمو بده

"بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟

من با خود خدا کار دارم ...

"هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت

یعنی خدا هم منو دوست نداره ؟؟؟

"فرشته ساکت بود

بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت

نه خدا خیلی دوستت داره

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود

با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید

و با همان بغض گفت :

اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی، سکوت شکسته شد :

ندایی در گوش و جان کودک طنین انداز شد :

بگو زیبا بگو

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود

بلند بلند گریه کرد و گفت :

خدا جون خدای مهربون

خدای قشنگم میخواستم بهت بگم

تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره

چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم

قد مامانم، ده تا دوستت دارم

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن

که من الکی میگم با تو دوستم

مگه ما با هم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:

آدم ، محبوب ترین مخلوق من

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب

من رو از خودم طلب میکردند

تا تمام دنیا در دستشان جای میگرفت

کاش همه مثل تو

مرا برای خودم

و نه برای خودخواهی شان میخواستند

دنیا خیلی برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی

و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن

درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت

در آغوش خدا به خوابی عمیق


و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

+ نوشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1390 توسط مهراد
1 2 3 4 >>